خلاصه داستان :موجب میشه که این سه برادر عاشق این سه خواهر بشن و غروری کهبین این شش نفر هست شکسته بشه اما دلربای داستان ما دنبالانتقامه که تو این راه موجب میشه که از عشقش دور بشه اما نیروی قویکه این عشق داره دوباره دلربا رو به عشقش میرسونه ………. پایان خوشدانلود رمان به صورت Pdf:http://s8.picofile.com/file/8294071818/khalafkare_maghror_2_negahdl_com_.pdf.html+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 21:3 توسط سیده زینب سیده رضایی | عشق ممنوعه ...

خلاصه ای از داستان رمان:
داستان از جایی آغاز میشود که دختری به نام ترمه قصد دزدی از فردی به نام مهرداد سنایی را دارد.
این دزدی با هدف طرح ریزی شده و در ادامه پرده از رازهایی در زندگی آنها برداشته میشود.
دانلود رمان به صورت pdf:
http://s9.picofile.com/file/8294073142/tiridarmasir_romansara_.pdf.html


خلاصه ای از داستان رمان:
داستان در مورد خانواده ی سرهنگ رحیمی هستش
یه خونواده که به خاطر بلایی که سر پسر کوچیک خونواده میاد زندگیشون گرفتار گردبادی عظیم میشه.
گردبادی که همه ی اعضای خانواده رو گرفتار میکنه…
دانلود رمان به صورت Pdf:
http://s8.picofile.com/file/8294073818/gerdbad_romansara_.pdf.html
خلاصه ای از داستان رمان:گاهی قسم می خوری به خاطر مردمت از جون مایه بزاری و گاهی توسط همین مردم قضاوت می شی ،قضاوتی که درد داره و کمر خم می کنه از مردانی که داغ های زیادی تو سینه دارن به خاطر همین قسم ،قسمی که زندگی رو زیر و رو خواهد کردوبی رحمانه به اخرین داشته هات چنگ خواهد زداین قصه، قصه دو مرده که زندگیشون گره خورده به گروهی کهخلاف هاشون رگ غیرت مردان شهر و شادابی جوونه های سرزمین رو هدف گرفته …..دومرد با دودیدگاه متفاوت که گاهی مجبورن برایحفظ قسمشون از اخرین روزنه های امید دیگری بگذرن وپا رو تنها داشته هاشون بزارن…. مردانی که گاهی در خلوت ….می شکنن ….. مردانگی رو ….قسم هاشون وحرمت هایی ک عشق ممنوعه ...
خلاصه داستان :در گوشه های این دنیا منزوی شده ایم … در گوشه های این کره ی کوچک پر آدم ، دریایی از نور نشانمان بدهید … این خانه سیاه است … داستان از نقطه اوج شروع میشه که یک زندگی بهم میریزه و خانه ای خاموش و سیاه میشه… به مرور و با گذشت زمان مشخص میشه که چه اتفاقی در گذشته افتاده و چه اتفاقاتی در آینده خواهد افتاد… شخصیت بی نام و نشانی سعی در روشن کردن ابهامات یه پرونده ی جنایی داره و بدون اینکه خودش بخواد خودش جزئی از این ابهامات میشه …دانلود رمان به صورت Pdf:+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 21:56 توسط سیده زینب سیده رضایی | عشق ممنوعه ...
خلاصه داستان رمان آن نیمه دیگر :ترلان دختر یکی از قاضی های معروف تهرانه. برخلاف اون چیزی که توی خانواده ش رسمه اهل درس و مشق نیست و عشق رانندگی داره. در نتیجه ی پاپوشی که براش درست می کنن وارد یه باند می شه. اونجا ازش انتظار دارن کارهایی رو انجام بده که وجدانش قبول نمی کنه. بین دو راهی گیر می کنه… بین زندگی خودش و زندگی دیگران… زمانی که تصمیم قطعیش و می گیره رویارویی با آن نیمه دیگرش مسیر نقشه هاش و عوض می کنه….. دانلود رمان به صورتPdf:http://s9.picofile.com/file/8294077142/aimedigar_romansara_.pdf.html+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 22:3 توسط سیده زینب سیده رضایی عشق ممنوعه ...
خلاصه:زندگی بالا و پایین های زیادی داره گاهی میری اوج اوج و گاهی همین که برمی گردی می بینی قعر چاهی اون پایین پایینا اگر از من پرسند صعود بهتر است یا فرود خواهم گفت فرود با تو اوج رویای من است ای بت پرستیدنی من. من دریا به اوج اوج رسیدم پیش ماه و ستاره ولی باز می گویم امیر مهدی من، من در کاشانه بودن با تو را به عرش پادشاهیم ترجیح می دهم.دانلود رمان به صورت Pdf:http://s9.picofile.com/file/8294078500/daryaye_marg.pdf.html+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 22:19 توسط سیده زینب سیده رضایی | عشق ممنوعه ...
خلاصه :« این داستان ، حکایت انسانهایی است که در این دنیا رشد می کنند ، بزرگ میشوند ، قامت بلند می کنند . از کودکی چند ماهه می شوند مردی۵۰ ساله که ریش سفید کرده و پیراهن به پیراهن پاره کرده است .اما آنها خیلی چیز ها را نمی دادند ...آنها نمی دانند که " بخشیدن " وظیفه نیست ، بلکه لطفیست که هرکسی لیاقتش را ندارد !آنها نمی دانند که زمان مرحمی بر روی زخم ها نیست ، بلکه سرپوشی برای پنهان کردن دردها ازنگاه های درنده و کنجکاو مردم است !آنها نمی دانند چه درد بدیست که تمام دارو ندارت را بدهی پای چیزی که دراین دنیا طاقت و دوامی ندارد!آنها نمیدانند که مرگ لزوما در قبر گذاشتن آدم ها نیست ، بلکه می توان عشق ممنوعه ...
خلاصه:سرگرد کسرا مهرآرا بهترین و وظیفه شناس ترین سرگرده…طی عملیاتی به یکی ازمنطقه های کوهستانی می ره …ولی ازاونجایی که تمام حواسش پی متهم هست داخل دردسرمی افته ! اونم چه دردسری! …یه جای از کره ی خاکی یه دختر است به اسم دیانا تلخی روزگار چشیده! درد بی مادری رو چشیده زخم زبون ها را شنیده ولی به عشق پدرش همیشه سکوت کرده! دیانا قصه ما توی دوراهی گیر افتاده! یه دوراهی بسیار سخت! …دست تقدیر طوری گره خورده به دستان دیانا و سرگرد کسرا مهرآرا که هیچ کس توان گشوندن این گره رو نداره! حالا چی قراره سر این دوتا بیاد فقط خدا می دونه!دستانم رو داخل جیب های بارانی ام فرو می کنم، سرم را پایین می اندازم .با عشق ممنوعه ...